تبليغاتX
<-B net.> http://logTitle->
فانوس
یعنی عاشقی ...
پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384 11 قبل از ظهر
d
نوشته شده توسط فاطمه موسوی | موضوع: | لينک ثابت |

بال هایت را کجا جا گذاشتی ؟ شنبه بیست و یکم آبان 1384 12 بعد از ظهر
پرنده بر شانه های انسان نشست.انسان با تعجب رو به پرنده کرد وگفت:اما من درخت نیستم.تو نمی توانی روی شانه  من آشیانه بسازی.

پرنده گفت :من فرق درخت ها وآدم ها را خوب می دانم اما گاهی پرنده ها و آدم ها را اشتباه می گیرم.

انسان خندید وبه نظرش این خنده دار ترین اشتباه ممکن بود .

پرنده گفت :راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی ؟

انسان منظور پرنده را نفهمید وبازهم خندید.

پرنده گفت نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است .انسان دیگر نخندید .انگار ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد . چیزی که نمی دانست چیست .شاید یک آبی دور . یک اوج دوست داشتنی .

پرنده گفت غیر از تو پرنده های دیگر را هم می شناسم که پر زدن یادشان رفته است .درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است اما اگر تمرین نکند فراموش می شود .پرنده این را گفت وپر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد وبه یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود وچیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج می زد .آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت وگفت:یادت می آید تو را با دوبال ودو پا آفریده بودم ؟زمین و آسمان هردو برای تو بود اما تو آسمان را ندیدی. راستی عزیزم بالهایت را کجا گذاشتی ؟

انسان دست بر شانه هایش گذاشت وجای خالی چیزی را حس کرد . آن وقت رو به خدا کرد وگریست .

 

نوشته شده توسط فاطمه موسوی | موضوع: | لينک ثابت |

لينك باكس پنگوين Penguin Linksbox


 
Copyright © 2006 - Site bus: فاطمه موسوی & Designer: Hessam Sedaghati