همه جا خدا هست فقط باید او را حس کرد
كودك نجوا كرد : خدايا با من حرف بزن ، مرغ دريايي آواز خواند ولي كودك نشنيد. سپس كودك فرياد زد : خدايا با من حرف بزن ، رعد در آسمان پيچيد ولي كودك نشنيد. كودك نگاهي به اطرافش انداخت و گفت : خدايا بگذار ببينمت ، ستاره اي درخشيد ، ولي كودك توجهي نكرد. كودك فرياد زد : خدايا معجزه اي به من نشان بده ، يك زندگي متولد شد ،اما كودك نفهميد. كودك با نااميدي گريست : خدايا با من در ارتباط باش بگذار بدانم اينجايي ، بنابراين خدا پائين آمد و كودك را لمس كرد ، ولي كودك باز هم پروانه را نديد ترانه عشق آن هنگام که آن بوته خار بر روی زمين تنها بود 
خداوند گل سرخی را درکنارش رويانيد ...
آن گل در کنار بوته خار شکفت .............
خداند برگشت و آن گل را از روی زمين با خود به
آسمان برد .
اما آن گل ديگر هرگز نشکفت .........
نشکفت آری آن گل سرخ ريشه اش را کنار آن بوته
روی زمين جا گذاشته بود
آخر آن گل به آن بوته خار دل بسته بود
درآن هنگام بود که خداوند گريست .. گريست و عشق
را آفريد ..... 
غروب عاشقان رنگش طلایی ست
اگر چه اخرش رنج و جدایی ست

*عشق لطفي است بي معنا
پرنده را دوست دارم نه در قفسعشق
عشق را دوست دارم نه براي هوس
تو را دوست دارم تا آخرين نفس!!!




